![]() | ||
|
نبض دريا |
|
|
دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳ می روی ...
می روی چه سخت ! سخت می روی تو، يار سخت سخت .. و من با خيال روی تو می روم به کوچه باغ يادها به آن زمان که پرسه های بی خيال ما پر ز خنده های شهد و آشتی پر ز عشق و شور و همدلی پر ز فطرت بهارگونه بود ... و اين زمان چه سخت می روی تو يار چه گنگ می روی به سوی سرنوشت می روی به سمت رونق سکوت ؛ می روم به اوج قله های درد ... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ توسط راحله![]() چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳ و من نمی پرسم چرا ...
نبض نگاهت را می گيرم ؛ تند می زند . در لرزش دستانت گم می شوم . می گويی باران ؛ دلم خيس می شود احساسم نيز . نبض نگاهت را می گيرم و در آرامش سايه بان سکوتت پی می برم که سهم عاشقی را از من دزديده ای و من نمی پرسم چرا ... می دانم که پرسيدن مرا تا هميشه ، از روشنای ژرف نگاهت تبعيد خواهد کرد ... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ توسط راحله![]() شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳ عيد رمضان مبارک باد ...
پروردگارا ! هلال محرابی رمضان به محاق نشست و اندوه فراق بر نهان خانه ی دلدادگان صيام و غفران يار ، نازل شد ؛ و اينک داس ماه نو ، کشتگاه صالحان را به غمزه می درَوَد . معبودا ! آوای منادی سعادت و صبر را شنيديم و مشتاق و بی تاب بر خوان احسانت نشستيم و با ساغر دل ، باده ی وصل نوشيديم . اگر با آداب ضيافت بيگانه بوديم و حريم عظمت ميزبان را نشناختيم ، بر ما ببخشای که بی بصيرتيم و بر « اعمی » کسی رحم نکند الا « بصير » . از اينکه بر ما ضعيفان منت نهادی و در ميهمانی ملکوت ، فراخواندی شاکريم و شرمسار . ذره ای بوديم که در توفان رحمت رمضان به سماع وجد در آمديم ؛ قطره بوديم که با سيلاب لطف و عطوفت ، در نهر نور به اقيانوس عشق رهسپار شديم . خدايا ! از صالحان نيستيم ؛ اما مباهاتمان ، دل سپاری به دوستان توست . پروردگارا ! خطا کرديم ، ناديده انگاشتی ؛ گريختيم ، به راهمان آوردی ؛ دل را سياه کرديم ، سفيدمان نماياندی . تنها اميدمان اين ست که شمه ای از عطش عاشورا چشيديم و همصدا با نوای يتيمان کوفه ، بر انشقاق خورشيد ولايت گريستيم . ای اهل پروردگار اهل کبريا و عظمت ! صاحب جود و جبروت و عفو و رحمت ! ما را از ثمرات صيام و افطار و سحر و استغفار و غفران که به اوليا و خاصان آستانت عطا کردی ، نصيبی رسان و « فطر » را برايمان مقام « عرفان » و جايگاه درک « ولايت » قرار ده ! ای فاطر زمين و آسمان ، ای آفريننده ی رمضان و فطر ! ديدگانمان را بينای حقايق و قلبمان را پذيرای نور قرآن و عترت نما و احساس و انديشه مان را ولايی و والا فرما ... آمين ! ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٤ ب.ظ توسط راحله![]() پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳ تسليت باد شهادت امير عشق (ع) ...
آسمان تيره و تار است و زمان بيقرار . کوفه بی تاب است . سحر به خود می پيچد . ماه به خود می لرزد . تقدير دست و پای خويش را گم کرده است . زمان در جا می زند . مرد ، بايد برود . کسی او را می خواند . کوچه های کوفه را می پيمايد ، تا مسافر جاده های نور شود . کوفه مضطرب ست . زمين نفس نفس می زند . گل حضورش ، در گلستان مسجد شکوفا می شود . شبنم نماز صبح از گلبرگ لبانش می تراود . ناگهان قلب محراب می تپد ... « فزت و رب الکعبه » ... فرق آسمان را شکافتند ... چهره ی آفتاب را خون گرفت . شفق گريست و زمان فرياد برآورد : « بای ِِ ذنب ِ قتلت » ... و ... افسوس که کوفه تو را نفهميد ... ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٥ ب.ظ توسط راحله![]() سهشنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳ دير نکن ...
و من آيه های عشق را گه گاه - و نه هميشه - در قنوت نيازم زمزمه می کنم و به دنبال ردی از نگاه تو درخم کوچه های آينه و بر پوست جاری باران عاشقانه ترين رکعت را به جا می آورم .. سجاده ی اشتياقم هنوز باز ست ؛ دير نکن زود بيا ، که نگاه منظومه ی عشق هنوز که هنوز است بر مدار انتظار می چرخد ... دير نکن ... ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۱ ب.ظ توسط راحله![]() سهشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳ الهی ! ...
الهی ! اينک که در دريای لطف و بخشش تو به سر می بريم و دستهای نياز خود را به سمت تو دراز می کنيم ، عنايتی بر ما کن و دلهای نيازمندمان را با رحمت خود شستشو ده . الهی ! دست نياز به آستان تو دراز کرده ايم و از تو ياری می طلبيم . اينک که پای در دام گناهان خويش داريم و زنجير غفلت بر دستان خويش بسته ايم ، ما را چه توانی است برای ره پيمودن به سوی تو ؛ تو دستگيرمان باش ! الهی ! شکسته تر از آنيم که بی مدد تو بال از زمين برگيريم و هفت آسمان معرفت را به پرواز درآييم . هفت شهر عشق را يافته ايم ، ولی پای دويدنمان کجاست ؟! کوله بار گناهان بر دوشمان سنگينی می کند و آن قدر آهسته می رويم که عمرمان کفاف نمی کند . ای کريم ! بگذر از کرده ی ما که اينک محتاج اين دريم ؛ ما را از مغضوبين خود قرار مده ! خداوندا ! ما را در جمع ضالين قرار مده و از درگاهت بيرون مران ... ای آمال عارفين و عاشقين ! ما را به نهايت وصل خود برسان و در زمره ی عابدان خود قرار بده ؛ اياک نعبد و اياک نستعين ... ای ستار ! پرده بر ما بپوشان که آبروی ما در گرو پرده پوشی توست . آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار که به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم . ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٥ ب.ظ توسط راحله![]() دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳ من شنيده ام ...
من شنيده ام که می شود انتظار پروانه های خشک شده را از لای کتاب خاطره ها به پرواز در آورد و دمی آسود بر گليم نخ نمای رويا ها.. من شنيده ام که می شود اهلی ترين گريه را در پيشگاه چکامه های بلند حضور قربانی کرد و خواهش خانه ی قديمی دل را با حضور شناور تو ، اجابت نمود ... من شنيده ام که می شود خيال خالی پنجره ها را با حضور دوباره ی اطلسی و ناز ، سرود ؛ خواب نا تمام امواج را در آرامش موقت ساحل تمام کرد و راز تکرار عشق را در چشمهای مه گرفته ی تو ، مشق کرد ... با تمام اين شنيده ها ، من شنيده ام که می شود چشمهای تو را بوسيد و خيس شد در پس بارانی شدنشان و می شود غيبت عشق را در نگاه تو با قطره ای باران و خاطره ی عصری پاييزی به بی نهايت حضور پيوند داد ... ... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٩ ب.ظ توسط راحله![]() دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳ ... و ... خاطره ای که تکرار شد ...
در يک صبح زود، ... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٦ ق.ظ توسط راحله![]() پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳ ميلاد حضرت عشق ؛ مهدی موعود ( عج ) مبارک باد ...
مهدی جان ! اسکله را غروب به خواب کشانده است ، چه کسی بيدار خواهد ماند که طلوع « بلم » های آفتاب را ببيند ؟ کدام موج ، پايان انتظار شن و ماسه ها را بشارت خواهد داد ؟ کدام ناخدا دورادور برايمان دست تکان خواهد داد ؟ کران تا کران سرزمين مادری مان ، ابری ست ؛ بوی « باران » می آيد ... ابرها را چه کسی خبردار می کند ؟! بابونه های سوخته هنوز ايستاده اند و بهار نيامده را ورق می زنند ... الا يا حضرت « باران » ! صبح يا غروب ... امروز يا فردا ... دير يا زود ... و ما هم چنان آمدنت را انتظار می کشيم ... آسمان ابری ست .. بوی « باران » می آيد . ريشه ها می خشکند . بوته های دلمان آتش گرفته ، اما دريغ از نم نم اشکی ! ... کوزه های تب زده را کدام دست ، پرآب خواهد کرد ؟ کدام چشمه به رفع تشنگی ريگزار قيام خواهد نمود ؟ کدام هوای مطلوب ، پيغام « باران » را به ارمغان خواهد آورد ؟ شمال و جنوب جهان ابری ست ... بوی « باران » می آيد ... تمام ساحلهای غريب می دانند که هوا بارانی است و دريا بازمی گردد ... فانوسها شروه می خوانند که : امشب از کعبه ی اشراق ، نوری مشرقی می تابد ! امشب ، پنجره ی آسمان تا صبح باز است ، تا ثانيه های شتابان ... مردی می آيد ؛ مردی که نگاه اهورايی اش ، رشته ی حيات را به ساقه ی بازوان طبيعت گره خواهد زد . مردی که سالها غصه و صبوری را بر شانه های سترگش خواهد کشيد و روزی هياهوی آمدنش ، همه ی هستی را پر خواهد کرد ... فردا خورشيد ، طلوع نور را شاد باش می گويد و باد تصنيف عشق می سرايد . امشب از ماه ، قطره قطره آفتاب می چکد ... ماه پنهانم ! خسته ام ازاين همه تشبيهات و استعارات ! خسته ام از اين همه واژه که نمی تواند حقيقت تو را بسرايد ... ای بودنت ، فخر زمين ! ای معجزه ! ای انتظار مانده بر پلکهای پنجره ! آشيانه هامان گشوده است به سمت آمدنت ... رسيدنت مبارک ای وعده داده شده ! ای نور ! ای زاده ی نور ! ای عدالت گستر ! يا مهدی (عج ) ! خوش آمدی .... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ توسط راحله![]() سهشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳ ...و تو ... آمدی ...
خوب می دانم ، خواهی آمد در سحرگاهی بهاری ، بر وجودم شبنم احساس نابت را لمس خواهم کرد ... تو به من عمری دوباره ، لحظه ای پر شور خواهی داد ... خاطراتم را با تمام سبزی ش تکرار خواهی کرد ... من دوباره در نگاهت غرق خواهم شد تو دوباره ، دل شکستن را برايم ، زنده خواهی کرد ای همه بود و نبود اين تن خسته ! با تمام جزء جزء هستی ام آن دل شکستن را دوست خواهم داشت... گر چه ره تاريک و من تنها و بی تابم اما ... خوب می دانم خواهی آمد ... در سحر گاهی بهاری خواهی آمد . ¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٩ ق.ظ توسط راحله![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
